
سلام
بازهم یک خرداد دیگر از زندگیم گذشت اما چه خردادی ...
چقدر خستگی که تو تنم موند چقدر بی حوصله تر شدم وعصبانی تر از خودم واز افکارم
یکی از مهره های مهم زندگیمو تو ذهنم سوزوند آخ که چه راحت شدم
قلبم تیر میکشه تیرش میسوزنه تماما وجودمو عذاب میده
دیگه حوصله حرص خوردن ندارم چون دارم پس می افتم میترسم تهش بی خودی ور این همه استرس بی مورد بمیرم
