
سلام بعد از تقریبا 9 ماه برگشتم این مدت داغون شدم به لطف هدر رفتن شیشه شیشه از خونم به بهانه ی خوردن سرم به سنگ باختم واماچیزهایی که حداقل تو ذهنم ساخته بودم نابود شد قاتل پشتکار م خودم بود به بهانه ی ترحم تمام ساعت هام درگیر این بودم که آگه بفهمن چی میشه اما حالا همه میدونن راحت هستم چون نه دلسوزی هست نه ترحمی همش یه اشتباه بود الان با تیشرت و شلوارک در حال قدم زدن زیر نور ماه هستم هوا بهاری که طعم ضربه ای که از خودم خوردم رو هیچ زمان فراموش نمیکنم راسته آگه بگن تو همونی میشی که خودت میخوای من برای شروع آماده ام من سست اراده سست عنصر نیستم تو این مدت تاکی کاری دچارم شد تپش قلبم نمیزاشت راحت بخوابم خواستم از مشکلات فرار کنم اما خرابتر شد حداقل با این همه آواری که ساختم یاد گرفتم که وایسیم وبسازم چون در رفتن هیچ فایده ای نداشت حالا اینجام تا با امید بالا قدم بزارم در مسیری که بتوانم کودکان دیابتی مادران آنان را از شر غم فکر وخیالات خلاص کنم وجمله ی طلایی من (قربونت برم خدا )
نظرات شما عزیزان:
